روز سختي داشتم. نزديك بود بميرم. سرتا پام بوي كافور و مرگ مي داد. تنها چيزي كه مي تونست آرومم كنه ديدن ستاره بود. نمي خواستم تلفني چيزي بگم كه خودشو مجاب كنه بياد پيشم. فكر كردم يه چيزي را بهانه كنم براي ديدنش كه اگر كار داشت و نتونست بياد راحت بگه نميام. نمي خواستم از روي معرفتش توو زحمت بيفته به خاطر من.
زنگ زدم بهش گفتم شعر خوب از دوستاي شاعرت داري بدي بخوونم؟
گفت : بله. از ياسمن شعراي قشنگي دارم ولي روي لب تابمه  توو مغازه. تا نيم ساعت ديگه ميام بهت ميدم.
خوشحال شدم كه تا نيم ساعت بعد مي بينمش.
نشون به اون نشون كه نيم ساعت شد سه ساعت و اين دختر نيومد. هر وقت زنگ مي زدم يا مي گفت دارم غذا مي خورم يا مي گفت دارم كتاب مي خرم يا مي گفت يه دوستي سر زده رفته پيشش و گرفتارش كرده.
كم كم فكر كردم شايد كاري داره كه دوست نداره من در موردش بدونم.
براي اين كه اذيت نشه گفتم:
ببين اگر نمي توني بياي خودم برم در مغازه از شاگردت شعرا رو بگيرم.
بهم گفت كه نه . خودش مياد.
بالاخره در مغازه اش همديگرو ديديم.
تمام غصه ها و هيجانات ناشي از اتفاقات بد اون روز يادم رفت. من بودم و ستاره و ديگه هيچي مهم نبود.
سي دي شعر دوستش را كه بهم داد گفت:
وقتي زنگ زدي فكر كردم مي خواي خودمو ببيني خوشحال شدم. ولي وقتي گفتي فقط دنبال شعري حالم گرفته شد.
يخ كردم. يعني صد رحمت به اتفاقاي بد اون روز.صد رحمت به كابوس مرگ.
آخه من چطوري بگم كه فقط براي ديدن خودت اومدم و شعر بهانه بود.
بهانه براي اين كه تو راحت نه بگي اگر نخواستي بياي.
بهانه برا ي اين كه پا سوز رفاقت و معرفت نشي
خلاصه ديگه نتونستم فكر كنم . چيزي هم نتونستم بگم.
بهش اشاره كردم بياد جلو.كمي جلو آمد. گفتم سرتو بيار نزديك مي خوام توو گوشت يه چيزي بگم.
سرشو كاملا نزديك من قرار اد.
آروم روي گونه اشو بوسيدم و گفتم:متوجه شدي؟حيرت زده نيگام مي كرد . آهسته گفت: متوجه شدم. بدون اين كه يك كلمه  ديگه حرف بزنم از مغازه اومدم بيرون
آخر شب بهش زنگ زدم.
گفتم ازم ناراحتي؟
گفت : نه. بله.
گفتم : چرا نه چرا بله؟
گفت : نه چون دوست داشتم ببوسيم . بله چون حرفي كه آهسته مي خواستي در گوشم بگي انقدر بلند گفتي كه همه دنيا شنيدند و بهم حسودي كردند
تازه فهميدم كه يه بوسه عاشقانه چقدر معجزه مي كنه...